چرا و چگونه فروشگاهم را اداره می‌کنم

اثر هنری به خاطر جنبه‌های جادویی و روحانی‌اش هاله‌ای مقدس به دور خودش دارد. هنرمند خودش را جزئی از ناجیان جامعه می‌بیند و حامیان هنر دوست دارند بگویند به‌خاطر رضای خدا از هنر حمایت می‌کنند. برای من که تمام وقتم را صرف نقاشی می‌کنم نه تقدسی در هنر می‌بینم و نه منّتی بر کسانی که از آن حمایت می‌کنند. برای من که به نقاشی فکر می‌کنم و با نقاشی می‌خورم و می‌خوابم فاصله‌ای بین آن و مابقی زندگی وجود ندارد. هنر و نقاشی مثل تمام کارهای دیگری که بشر می‌کند فواید و مضرات دارد. و مثل تمام چیزهای دیگری که بشر خلق می‌کند هر کسی از آن سهمی می‌برد.

در مورد فواید و مضرات هنر محققان و فلاسفه‌ی زیادی نوشته‌اند و می‌توانید بروید آن‌ها را بخوانید. مشکلی که من در زندگی هنری‌ام دیدم این بود که در خانواده‌ی طبقه‌ی متوسط شهرستانی‌ام هیچ خبری از هنر نبود. تنها هنری که دولت تایید می‌کرد به دست ما می‌رسید و آن هم جز فیلم‌ و سریال‌های تلویزیون، کتاب هنر دبستان و تابلوهای خوشنویسی و گلدوزی نبود.

به فرش فکر کنید. هیچ خانه‌ای در این شهر بدون فرش نیست. ما نیاز مبرمی به فرش نداریم، ولی عاشق آنیم. بدون آن زندگی خیلی چیزها کم دارد. هیچ‌جا بدون فرش، خانه نیست. اگر هم آدم‌هایی هستند که بدون فرش زندگی می‌کنند، به نظر ما دارند چیز بزرگی را از دست می‌دهند. و خیلی سخت می‌شود کسی را پیدا کرد که دوست نداشته باشد یک فرش ایرانی زیبا، از همین فرش‌های ماشینی قدیمی قرمز نداشته باشد و روی سنگ و کاشی خالی زندگی کند.

برای من نقاشی مثل فرش است. خانه‌ای که اثر تجسمی به دیوارش نیست، برای من خانه نیست. و اگر شما هم یک روز یک نقاشی یا عکس به دیوار خانه‌تان بزنید فکر کنم با من موافق خواهید بود. اما هنوز هم وقتی می‌روم خانه‌های دیگران می‌بینم دیوارهایشان خالی است، یا همان تابلوهای خوشنویسی لیزری و گلدوزی را زده‌اند به دیوار.

ولی مشکل این نیست که اثر هنری گران است. نخیر. یک روز بروید پاساژ قائم (تهران) یا زیست‌خاور (مشهد) یا یک بازارچه‌ی محلی. می‌توانید با پول کمی یک اثر هنری بخرید و بیاورید خانه. ولی اثر هنری که می‌خرید یا به معنای لغوی مزخرف است (رویش اسپری آب‌طلا زده‌اند)، یا در چین تولید شده، یا کاملا با زندگی روزمره‌ی شما بعنوان یک شهروند طبقه متوسط ایرانی بیگانه است. نه دردهای شما را نشان می‌دهد، نه از خوشی‌هایتان حرفی می‌زند و نه حتی بدون این‌که حاوی مفهومی باشد، مثل فرش زیرپایتان زیباست.

وقتی که احساس کردم دارم تبدیل به یک نقاش می‌شوم، همه‌ی این حرف‌ها در مغزم می‌چرخید. بعد نگاهی می‌کردم به نقاش‌های دیگر و نهادهای دولتی و خصوصی هنر تا ببینم چنین دغدغه‌هایی دارند یا نه. نقاش‌ها و هنرمندها همیشه فکر می‌کنند در این کشور قربانی بوده‌اند. هیچ‌کس آن‌ها را درک نمی‌کند. شعور هموطنانشان در سطحی نیست که ارزش والای هنرشان را درک کنند. پدر و مادر کارگر یا کارمندشان مثل آن‌ها پدر مادری نداشته‌اند که آن‌ها را به دانشگاه هنر بفرستند تا بتوانند مفاهیم آکادمیک و سنگین هنری را درک کنند. و حالا در جامعه‌ای که مردمش به هنر بی‌اعتنا هستند در حال تلف شدن‌اند. همیشه از خودشان می‌پرسد «این‌ها برای من چکار می‌کنند؟» جای این‌که از خودشان بپرسند من برای این‌ها چکار می‌کنم.

من از این کار متنفرم. از این‌که فکر کنم بقیه ارزش نقاشی‌ام را درک نمی‌کنند انزجار دارم. برای همین همیشه کارم را برای همه توضیح می‌دهم. توضیح می‌دهم که فرق گرافیک و نقاشی چیست. فرق رنگ روغن با اکرلیک چیست. آیا می‌شود از نقاشی پول درآورد یا نه. چرا این نقاشی را کشیده‌ام. چرا این ساختمان را برای نقاشی انتخاب کرده‌ام. چرا نقاشی همیشه نباید شبیه باشد. چرا بعضی وقت‌ها خوب است که شبیه باشد. چرا بعضی وقت‌ها خوب است که خیلی شبیه نباشد. و وقتی این‌ها را برای مخاطبم تکرار می‌کنم، می‌بینم که گاهی اوقات من را درک می‌کند. و گاهی اوقات من را خیلی خوب درک می‌کند و همین برای من کافی‌ست.

نهادهای دولتی و رویکردشان به هنر که مشخص‌اند و نیازی نیست چیزی در موردشان بنویسم. نهادهای خصوصی و مخصوصاً گالری‌ها هم برای طبقه‌ی اقتصادی خودشان کار می‌کنند و وظیفه‌ای هم ندارند برای طبقه‌ی متوسط کاری انجام بدهند. وقتی دانشجویان، دانش‌آموزان، کارگران، کارمندان و کودکان آن‌قدر پول ندارند از آن‌ها چیزی بخرند، واضح است که مخاطبشان هم نخواهند بود. اوضاع وقتی بدتر می‌شود که وضعیت اقتصادی و تورم سرسام‌آور باعث می‌شود همه برای یکسال و دوسال آینده برنامه‌ریزی کنند؛ نه برای ۵۰ سال آینده. پس نهادهای خصوصی هم از بازار بزرگی که در طبقه‌ی متوسط خاموش مانده به راحتی می‌گذرند و حوصله‌ی دردسرشان را ندارند.

من سعی می‌کنم با تمام کوری‌ام، کمی جلوتر را ببینم. همه‌ش هم برای خوشی خودم است چون می‌دانم یک‌بار زندگی می‌کنم و می‌خواهم خوب زندگی کنم. وقتی یک دانش‌آموز یا کارمند معمولی که واقعا پول کمی دارد یک کار از من می‌خرد از خوشحالی دیوانه می‌شوم. یعنی انقدر آن را دوست داشته می‌خواهد آن را برای خودش داشته باشد. پس من آرزوی خودم را به‌عنوان یک نقاش برآورده کرده‌ام. و این‌که او نه‌تنها دوست دارد این کار را داشته باشد، بلکه «می‌تواند» هزینه‌اش را بپردازد و آن را تصاحب کند. این یعنی من نه به‌عنوان یک نقاش بلکه به‌عنوان یک عضو از این جامعه توانستم با قیمتی معقول، هنر را در اختیار این فرد بگذارم.

این اتفاق باید برای تمام هنرمندان بااستعداد طبقه‌ی متوسط رخ بدهد. آثارشان باید با هر شکلی که می‌تواند میان جامعه‌ی خودشان نفوذ کند. می‌دانم که خودشان نمی‌توانند این کار را انجام بدهند؛ چون نیازمند طیف وسیعی از مهارت‌ها و مقدار زیادی خوش‌شانسی است که هرکسی ندارد. ولی این‌کار می‌تواند توسط یک تیم که می‌تواند تمام این مهارت‌ها و شانس‌ها را داشته باشد، انجام شود. امیدوارم یک روز بتوانم خودم آن تیم را تشکیل بدهم و امیدوارم آدم‌های دیگری هم بتوانند این کار را بکنند و موفق باشند. ولی فعلا با تمام مشکلاتی که در این راه دارم، دوست دارم مثال اولیه‌ی خوبی برای این آرزوی بزرگ باشم.

پس اگر لکه یا سوراخی روی دیوارتان دارید، جای رنگ زدن دیوار از من یا هنرمند دیگری یک نقاشی یا عکس بخرید و با آن، لکه یا سوراخ دیوارتان را پنهان کنید.

امین/ زمستان ۹۹